شمارهٔ ۴۳۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
از آن میان هیچ اگر نشان باشد
این خبر هم در آن دهانه باشد
گر میان باشد شه بزیر قبا
خرقة بنده در میان باشد
وره دهان گویمش که هست آن نیز
سخنی از سر زبان باشد
دل ز سرو روان او زنده است
همه کس زنده از روان باشد
گو برو جان و جا به او بگذار
که مرا او بجای جان باشد
عقل گفت لر به حسن آنی هست
آن قد و ابروی فلان باشد
این چه جای تأمل است کمال
الف و نون برای آن باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی عشق و ارتباط عمیق با معشوق میپردازد. شاعر به نوعی حالت وجودی خود را توصیف میکند و بیان میکند که اگر نشانی از معشوق باشد، تمام هستی و زندگی او در آن نشان خلاصه میشود. او میگوید که دل و جان او به خاطر معشوق زنده است و او را به جای جان خود میداند. همچنین به زیباییهای معشوق اشاره میکند و تأمل در این زیباییها را ضروری میداند، چرا که این زیباییها نشاندهنده کمال عشق و ارتباط عمیق میان آنهاست.