شمارهٔ ۴۳۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسد
به جز جگر به گدایان بینوا چه رسد
البته که پر شکرست آن به هیچ کس نرسید
ازان دهان که ز هیچ است که مرا چه رسد
هزار تشنه به آبه لبی چو قطره آب
میان آن همه از قطره بما چه رسد
تو کیستی و من ای دل که جرعه زین جام
بصد چو جم نرسد تا من و تا چه رسد
چنین که بر سر کوی نو نیغ میبارد
به جز بلا بسر عاشق از هوا چه رسد
از نیزه بازی مژگان شوخ چشمانم
سنان به سینه رسید و هنوز تا چه رسد
کمال چون نرسد جز جفا ز اهل وفا
قیاس کن که ز خویان بیوفا چه رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر درد و حسرت خود را از دوری و نرسیدن به محبوبش بیان میکند. او میگوید که برای یک گدای بیچیز مانند او، وصال محبوب دشوار است و هیچ چیز به او نمیرسد. شاعر به مشکلات و ناکامیهایی که در عشق دارد اشاره میکند و بیان میکند که تنها کانال ارتباطیاش با محبوب، درد و رنج است. او همچنین نسبت به ناامیدی و بیوفایی اطرافیانش انتقاد دارد و در نهایت تأکید میکند که نرسیدن به کمال و محبت در عشق، تنها جفا از سوی وفاداران است.