شمارهٔ ۴۴۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز غمزههای نو چندانکه ناز میبارد
مرا ز هر مژه اشک نیاز میبارد
سرشک ما، ز تو باران نو بهاران است
که لحظه ای نستاده است و باز میبارد
بریخت پیکر محمود و چشم او در خاک
هنوز خون بفراق ایاز میبارد
ز دوری به روی تو چشم بیدارم
ستاره ها بشبان دراز میبارد
ز خنده هاش که میریزدم نمک به جگر
ملاحت از لب آن دلنواز میبارد
چو دوری از رخ او بی صفائی ای صوفی
گر از جبین تو نور نماز میبارد
دلیل سوختگیهاست گریه های کمال
که اشک شمع ز سوز و گداز میبارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با زبانی زیبا و شاعرانه به بیان احساسات عمیق خود میپردازد. او از غمزههای محبوبش سخن میگوید که ناراحتی و اشک او را برمیانگیزد. او همچنین به بارش باران و زندگی اشاره میکند که به خاطر عشق و دوری از معشوقش، همواره در حال ریزش است. احساس فقدان و اندوه ناشی از فاصله از محبوب در کلام شاعر نمایان است و او با بیان تصاویر زیبا، اشک و درد را به شکلی هنرمندانه به تصویر میکشد. شاعر همچنین به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از تاثیر خندهها و لبخندهای او بر دل و جانش میگوید. در نهایت، او به تأثیر گریه و سوگ بر روح خود اشاره میکند و نشان میدهد که این احساسات چه قدر عمیق و تأثیرگذارند.