نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز مستی چشم او هرگز به حال ما نمی‌افتد

به هر جانی بیفتد مست و او قطعا نمی‌افتد

چو خاک ره شوم زین پس من و سودای زلف او

که خاک راه را در سر جز این سودا نمی‌افتد

به کویت رند دُردی‌کش سبو بر سر برآید خوش

چه می‌ها در سر است او را عجب کز پا نمی‌افتد

به روز صید هر تیری که اندازی و گردد گم

بیا آن در دل ما جو که دیگر جا نمی‌افتد

چه خوش افتاده است آن درّ یکتا بر بناگوشت

که بر گل قطره باران چنین زیبا نمی‌افتد

از دورت کی توان دیدن چو ننمایی به ما بالا

نمی‌بینیم مه تا چشم بر بالا نمی‌افتد

نخستین دیده‌ها افتد بر آن پا آنگهی سرها

به خاک پایت از تن‌ها سر تنها نمی‌افتد

نمی‌افتد رقیب اصلا به روی آب چشم من

چه افتادست این خسی را که در دریا نمی‌افتد

شبی کآن مه به چرخ آید کمال آنجا فکن خود را

که صوفی در چنین رقصی به دور آن‌ها نمی‌افتد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذبه چشمان معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که مستی و عشق او هیچ‌گاه حال او را تغییر نمی‌دهد. او به تمایل و اشتیاقش برای وصال معشوق می‌پردازد و می‌گوید که حتی به خاک راه او شدن نیز برایش کافی است. هرچند که در زندگی در جستجوی عشق است، اما در دامان محبت آن معشوق، احساس سرگردانی و حیرت دارد. شاعر به تضاد بین عالم عشق و واقعیت زندگی اشاره می‌کند، و بیان می‌دارد که انسان از دیدن زیبایی‌های معشوق غافل نمی‌ماند. در نهایت، او ذکر می‌کند که در آن شب خاص که معشوق به گردشش می‌پردازد، نه تنها دیگران، بلکه حتی عارفان و صوفیان نیز چنان جذبه‌ای را تجربه نمی‌کنند. روح کلی شعر از احساس عمیق و شگفتی نسبت به عشق و زیبایی ناشی می‌شود.