شمارهٔ ۴۴۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سر زلفت نمی خواهم که در دست صبا افتد
کز آن جانها رود بر باد و سرها زیر پا افتد
رقیب از حد برون پای از حد خود می نهد بیرون
مبادا دامن دولت که در دست گدا افتد
به چین زلفت ار گفتم حدیث مشک معذورم
پریشان گوی را اکثر سخنهای خطا افتد
فلک را با همه کوشش که سال و ماه بنماید
چنین ماهی نپندارم که اندر سالها افتد
بدل گفتم برون افتاد راز ما کنون ای دل
بگفت از دیدهٔ گریان هنوزت تا چها افتد
همی خواهم که چون آبش روان جان در قدم ریزم
ولی با این همه مشکل که میل او به ما افتد
چه پرسی از کمال آخر که دور از روی اوچونی
چه باشد حال آن بلبل که از گلشن جدا افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عواطف و احساسات عاشقانه و دشواریهای عشق اشاره دارد. شاعر بیان میکند که نمیخواهد سر زلف معشوقش در دست باد بیفتد، زیرا این امر باعث آسیب و پریشانی زندگی و جان عاشقان میشود. او نگران است که رقیب به حد و مرزهای عشق پا بگذارد و دامن سعادت او به دست گدا بیفتد. شاعر همچنین به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید اگر از زلفش سخن بگوید، معذور است؛ زیرا بسیاری از سخنها ممکن است اشتباه به نظر برسند. در نهایت، او از فراق و دوری از معشوقش میگوید و دلتنگی و درد جدایی را به تصویر میکشد، و حال بلبل را میپرسد که از گلشن دور افتاده است.