شمارهٔ ۴۴۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سر ما را نرسد اینکه به پای تو رسد
گر رسد دیده بروی تو برای تو رسد
بر دل و جان چو غم و درد نو سازند نصیب
جگر سوخته را داغ جفای تو رسد
بعد صد ساله جفا با من از بار جدا
گر کند عمر وفا بوی وفای تو رسد
زاهد از بیم بلا سر به دعا کرد فرو
عاشقان روی به بالا که بلای تو رسد
درد ما را نرسد مرهم و درمان ز طبیب
گر رسد دارویی از دارشفای تو رسد
بر درت می کندم منع ز دریوزه رقیب
سگ نخواهد که نصیبی بگدای تو رسد
حاجت حلقه زدن نیست درین باب کمال
این قدر بس که به آن گوش دعای تو رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و atachment عمیقش به محبوبش اشاره میکند. او میگوید که هیچ چیز به پای محبوبش نمیرسد و حتی اگر چشمایش را ببیند، تنها برای اوست. غم و درد در دلش به خاطر جدایی از محبوب است و با وجود سالها جفا، هنوز عشقش پابرجاست. زاهدان از ترس بلا دعا میکنند، اما عاشقان به محبوب خود نگاه میکنند. دردها و مشکلاتش هیچ دارویی ندارند مگر اینکه از محبت محبوبش بیابند. او میخواهد نزد محبوبش برود و نمیخواهد از دیگران چیزی بخواهد؛ چون دعا و خواستههایش در حضور محبوبش به حقیقت خواهند پیوست. در نهایت، فقط همین بس است که دعایش به گوشت او برسد.