شمارهٔ ۴۵۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی که روی تو ما را چراغ مجلس شد
به سوختن دل پروانهاش مهوس شد
دو چشمت از دل و دین آنچه داشتم بردند
توانگری که به مستان نشست مفلس شد
ز کیمیای نظر چون تو خاک زر سازی
تفاوتی نکند گر وجود ما مس شد
دگر مرا به خیالت ز بی کسی چه ملال
چو غم رفیق و بلا یار و درد مونس شد
خوش است مطرب و ساقی و من به یک دو حریف
در این شمار که کردم رقیب سادس شد
کسی که عاقل و هشیار دیدمی محسوس
چو دید شکل تو از هوش رفت و بی حس شد
به نقش ابروی تو نیست در سراچه حسن
که دست صنع در آن طاقها مهندس شد
ز می به درد تو پرهیز ما نه از ما بود
در این جریمه سبب زاهد موسوس شد
نشد به طرز غزل هم عنان ما حافظ
اگر چه در صف سلطان ابوالفوارس شد
کمال نسخه رندی بسی مطالعه کرد
که در دقایق علم نظر مدرس شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به توصیف احوال کسی میپردازد که در یک مجلس با محبوبش مواجه شده و قلبش به عشق او گرفتار شده است. او از سوختن دل خود و زلزلهای که در دلش ایجاد شده، سخن میگوید. چشمان محبوبش تمام داراییهای او را به یغما برده و او را به حالت فقر عاطفی کشانده است. این شخص که به زیبایی و جذابیت محبوب اشاره میکند، احساس تنهایی و غم را در کنار او به تصویر میکشد. در این بین، خوشی و لذتهایی مانند موسیقی و شراب را میستاید، اما در عین حال از حسرتها و رنجها نیز مینالد. شاعر از ناتوانی خود در بیان این عشق و زیباییها سخن میگوید و به حرمت واژهها و هنر شعر اشاره میکند. به طور کلی، شعر به عواطف عمیق و پیچیده انسانی در عشق و زیبایی پرداخته است.