نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شوخی از چشم تو عجب نبود

مردم مست را ادب نبود

پیش رویت دو زلفت طرفه فناد

از آنکه یک روز را در شب نبود

رسن زلف تو کشد دل ما

عاشقی را جز این سبب نبود

به دهان توأم ز بیم رقیب

سخنی جز بزیر لب نبود

مدعی نیست محرم در بار

خادم کعبه بولهب نبود

لقمة دوزخ است زاهد خشک

قوت آنش به جز حطب نبود

شب هجران مسوز جان کمال

بعد مردن عذاب تبه نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و وضعیت دلbroken پرداخته است. شاعر بیان می‌کند که چشم‌های یار او را اسیر خود کرده و در این حال، دیگران در مستی و بی‌ادبی به سر می‌برند. زلف‌های یار نیز به عنوان دلیلی برای عشق عنوان شده‌اند. او از بیم رقیب، تنها در دل خود سخن می‌گوید و از مکانی برای درد و رنج؛ جایی که حتی مدعیان نیز در آن محرم نیستند. شاعر به نوعی زاهد خشک را مورد انتقاد قرار می‌دهد که تنها به لذایذ مادی فکر می‌کند، و در نهایت می‌گوید که زندگی بعد از مرگ نیز عذاب‌آور است و آرامش و کمال در نیستی نهفته است.