شمارهٔ ۴۵۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صبا ز دوست پیامی بسوی ما آورد
بهمدمان کهن دوستی به جا آورد
رسید باد مسیحا دم ای دل بیم
بر آر سرکه طبیب آمد و دوا آورد
نه من ز گرد رهش دل به باد دادم و بس
که باد مشک ختن هم ازین هوا آورد
برای چشم ضعیف رمد گرفته ما
ز خاک مقدم محبوب توتیا آورد
خیال بار که بر سر طبیب حاذق اوست
به جان خسته دلان مژده شفا آورد
شب فراق شد ابر دو دیده در باران
چو در خیال خود آن لعل جانفزا آورد
همیشه مردم چشمم برهنه بر می گشت
ندانم این همه بارانی از کجا آورد
کمال درانه دل با کبوتری در باره
که نامه ای به تو از بار آشنا آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر پیام عشق و دوستی را از سوی صبا دریافت میکند. او از باد به عنوان مریم مسیحا یاد میکند که خبر شفا و آرامش را برای دلهای رنجور میآورد. شاعر به یاد محبوب خود، درد فراق را تجربه کرده و چشمانش به باران اشک میافتد. او همچنین از کبوتر و نامهای اشاره میکند که از سوی دوست آشنا برایش آورده شده است. این اشعار بیانگر احساسات عمیق عشق، دوستی و انتظار هستند.