شمارهٔ ۴۷۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غبار خاک در او چو در خیال آرید
به نور چشم خود آن نونیا میازارید
گلی که در چمن آرد نسیم پیرهنش
چو باد دامن آن گل ز دست بگذارید
گر از خیال نبش نیست دیده را رنگی
ز نوک هر مژه هنگام گریه خون بارید
اگر چه شت شمردید عقد آن سر زلف
بدلکشی رخ او کم ز زلف مشمارید
ز یار سنگدل ای دوستان ندارم دست
مرا بخت دلی همچو خود مپندارید
به خاک پاش سفارش کنید چشم مرا
هر آنکه ریزد خونش به خاک بسپارید
از راه دیده و دل می رسد سرشک کمال
مسافر بر و بحر است حرمتش دارید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات عمیق و درد ناشی از دوری از معشوق میپردازد. شاعر با تأکید بر زیبایی و لطافت معشوق، عشق و اشکهای خود را بیان میکند. او به دقت توجه دارد که حتی غبار و خاک نیز نباید به چشمان معشوق آسیبی برساند. همچنین، شاعر از دوستانش میخواهد تا به احساس او احترام بگذارند و درد و غم او را درک کنند. در نهایت، او بر اهمیت این عشق و این ارتباط عاطفی تأکید میکند و از دیگران میخواهد که به این احساسات ارزشمند احترام بگذارند.