شمارهٔ ۴۷۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فرح به سینه پر غصه بی تو چون آید
که گر به کوه بسنجم غمت فزون آید
گذشت از غم فرهاد سالها و هنوز
صدای ناله اش از کوه بیستون آید
اگر رود ز دل ریش من بگردون دود
بسوزد ابر و ازو ژاله لاله گون آید
به بین تفاوت راه ای قبه خشک دماغ
تراز بینی و ما را ز دیده خون آید
ز چشم سلسله مویان حکایت احباب
حکایتیست که از مستی و جنون آید
همین که نقش دهانش چو میم بندد چشم
خیال ابروی او پیش من چو نون آید
عجب مدار که روزی به آب چشم کمال
ز آستانه او سرو و گل برون آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بیتها، شاعر به حسرت و غم و اندوهی عمیق اشاره میکند که در فقدان معشوقش به سر میبرد. او میگوید که حتی اگر غم معشوقش را با کوههای بلند مقایسه کند، باز هم احساس میکند که غمش بیشتر است. همچنین نالههای فرهاد، که در گذشته عاشق بوده، همچنان از دل کوهها به گوش میرسد. شاعر احساس میکند که دلش با درد و غم پر شده و این غم به مانند دود و ابر اشک برمیخیزد. او به تفاوت نگاهها اشاره میکند و از درد ناکامی و دلتنگی خود میگوید. همچنین یادآور میشود که موی یار و زیباییاش در خیال او مانند نشانههایی از عشق و جنون است. در نهایت، شاعر به قدرت عشق و تاثیر آن بر زیباییهای طبیعی اشاره میکند، به گونهای که با اشکهایش، گلها و درختان به زیباییهایی در کنار آستانه معشوقش تبدیل میشوند.