نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کدام ناز و تنعم به ذوق آن برسد

که بوی بار به باران مهربان برسد

دلی که بی در وصلش میان بحر غم است

امیدوار چنانم که بر کران برسد

زهی خجسته زمانی و وقت میمونی

که از تو مژده وصلی بگوش جان برسد

قدم به کلیه ما رنجه کن شبی ای ماه

کز آن شرف سر عاشق به آسمان برسد

ز دولت تو همین آبرو بی است مرا

که بر جبینم از آن خاک آستان برسد

هنوز مهر سگانت ز دل برون نکنم

اگر ز زخم تو در دم به استخوان برسد

کمال روز ملاقات دوستان گونی

چو بلبلیست که ناگه به گلستان برسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساساتی عمیق و عاشقانه اشاره دارد. شاعر به وصف زیبایی‌ها و لطافت‌های لحظه‌ای می‌پردازد که می‌تواند به دلی غمگین امید و شادی ببخشد. او از آرزوهایش برای وصالی می‌گوید که به جانش آرامش و خوشحالی می‌آورد. شاعر به عشق و درد فراق می‌اندیشد و ابراز می‌کند که حتی اگر زخمی از عشق در دل داشته باشد، همچنان به یاد محبوبش خواهد بود. نیز، زیبایی ارتباط با دوستان را با تشبیه بلبلی به گلستان توصیف می‌کند که ناگهان به شادی و زیبایی می‌رسد.