شمارهٔ ۴۸۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر دلم در زلف پنهان کردهای پیدا شود
مشک غمازست و این دزدی از او رسوا شود
ناحق افتادست زلفت در کف هر مدعی
چون بدست ما بیفتد حق بدست ما شود
ای صبا بر گوی امشب از زبان ما به شمع
سوختی پروانه ها را باش تا فردا شود
گرم شد بازار حسنه از آتش رخسار تو
وقت آن آمد که زلفت بر سر سودا شود
خاک آن در در نظر جنت طلب زاهد هنوز
چشم نابینا کجا از توتیا بینا شود
شوق بالای بلند تست آن کز هر تنی
جان علوی را هوای عالم بالا شود
آن لب خندان چو بیند در حدیث آید کمال
بلبل خاموش چون گل بشکفد گویا شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عارفانه به زیبایی و جذابیت عشق اشاره دارد. شاعر از زلف محبوبش سخن میگوید و تأثیر آن بر دل و جانش را توصیف میکند. او به رابطهٔ عمیق و رازآلود عشق اشاره میکند و میگوید که عشق میتواند دلهای ناآگاه را بیدار کند. همچنین از شمع و پروانهها به عنوان نمادهای عشق و فراق سخن میگوید و از زیباییهای زندگی و عاشقی که از چهرهٔ محبوب میریزد، صحبت میکند. در نهایت، شاعر به اوج عشق و فرصتی میرسد که باید از آن بهرهبرداری کند.