شمارهٔ ۴۹۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خود
عاشق بجوید زندگی بی صحبت دلجوی خود
من جانه می کندم زغم آن لب زمن می خواست جان
فرهاد میزد نیشه ها بر سنگ و شیرین سوی خود
با ماه گفتم این همه حسن از کجا آورده ای
گفتا ز خاک کوی او مالیده ام بر روی خود
گفتنی سر یک موی من هر دو جهان دارد بها
دیدی که هم نشناختی مقدار تار موی خود
ناصح بگفت از اولم کز عشق خویان توبه کن
روی تو دید و توبه کرد آخرز گفت و گوی خود
روزی که چشمت اوفتد بر کشتگان خویشتن
گو عذر زحمتهای ما با غمزه جادوی خود
در دور چشمت شد سیه از دود دل محرابها
گر باورت ناید زما بنگر خم ابروی خود
گوید کمال سخت جان هست از سگان کوی من
بشکست باز آن سنگدل قدر سگان کوی خود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی میپردازد و احساسات عمیق خود را بیان میکند. او از شرم و عذاب روحی ناشی از دوری معشوق صحبت میکند و میگوید چگونه عاشق به دنبال زندگی بدون دردسر و درد دل محبوبش است. اشاره به داستان فرهاد و شیرین دارد که دلی پر از عشق دارد و میکوشد تا به محبوبش نزدیک شود. همچنین به زیبایی اشاره میکند و از معشوق میپرسد که منبع تمام این زیباییها کجاست، که او پاسخ میدهد از خاک کوی محبوبش. شاعر به ارزش عشق و تعلق خاطر اشاره میکند و بیان میکند که هر تار موی محبوب چقدر ارزشمند است. در نهایت، او به غم و درد ناشی از عشق و جدایی از معشوق اشاره میکند و دلی آکنده از رنج و عشق را توصیف میکند.