نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گفتمش حال دل گمشده دانی چون شد

گفت با ما چو در افتاد همان دم خون شد

پارسایان که نظر از همه می پوشیدند

چشم تان تو دیدند و همه مفتون شد

تا لب جام گرفت از لب لعلت رنگی

ای با خرقة ازرق که بمی گلگون شد

ما چو شمعیم که از سر زنش دشمن و دوست

سوز ما کم نشد و آتش دل افزون شد

تا نگویند به پیش تو مرا آبی نیست

اشکم از دیده به بیرون شدنت بیرون شد

مطرب از گفته او گر غزلی خواهد خواند

گوش دارید که در سخنش موزون شد

مینوشتی سخن از وصف تو دوشینه کمال

هرچه آمد به زبان قلمش مقرون شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از حال و هوای خود و احساساتش سخن می‌گوید. او از یک گمشده صحبت می‌کند و به درد و رنجی که بر او گذشته اشاره می‌کند. پارسایان و نیکان هم که معمولاً پنهان می‌شوند، به دلیل دیدن حال او دلسوخته و مجذوب او شده‌اند. در ادامه، شاعر با تشبیه خود به شمع از عشق و سوز دل سخن می‌گوید و اینکه این آتش فرقی برای دوست یا دشمن ندارد. او همچنین اشک‌هایش را بیان می‌کند که از چشمانش می‌ریزد و می‌خواهد از طرف کسی نادیده گرفته نشود. در پایان، شاعر به شعر و غزل اشاره می‌کند و می‌گوید که هر سخن و وصفی از معشوقش به قلمش نظم و قوام می‌بخشد.