نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود

سلطان توئی کسی به تظلم کجا رود

سوی تو چون سلام فرستم که باد را

پیرامن درت نگذارند تا رود

چندان دعای جان تو گوییم کز ملال

می خواسته بر زبان تو دشنام ما رود

بفرست سوی گل سحری بوی پیرهن

کز رشک آن چو غنچه به زیر قبا رود

ای دل ز سیل خون که شد از چشم ما روان

شادی مکن که بر تو هم این ماجرا رود

چون زلف او به گوش نیاری حدیث مشک

پیش تو گر حکایت آن خاک پا رود

رفت آنچه رفت ز آتش دل بر سر کمال

من بعد از آب دیده برو تا چها رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و بلای دل خود می‌گوید و اینکه چگونه عشق و احساساتش به او جفا می‌کند. او با ناله و زاری از معشوقه‌اش درخواست می‌کند که صدای سلامش را بشنود، حتی اگر باد آن را ببرد. شاعر به دعاهایی که برای معشوق کرده اشاره می‌کند، در حالی که خود مجبور است دشنام‌هایی را هم به زبان آورد. او از نشانه‌های عشق و آرزوی وصال می‌گوید و به این حقیقت اشاره می‌کند که حتی اشک‌هایش نیز نمی‌تواند جلوی غم و اندوهش را بگیرد. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که احساساتش از دست رفته و باید تا زمان مناسب صبر کند.