نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

یار بگزید بی وفایی را

رفت و ببرید آشنایی را

همه غمها جدا جدا بکشم

جز غم و غصه جدایی را

شنی لله مرا ز روی نکوست

من نکو می کنم گدایی را

خانه را گر نباشد از تو چراغ

چکند دیده روشنائی را

زاهد از شهر عشق رخت کشید

عقل بینید روستانی را

بر تو از دست نارسایی ماست

که گزیدیم پارسایی را

گفتمش خاک راه تست کمال

گفت بگذارخودستائی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره جدایی و غم ناشی از آن است. شاعر از بی وفایی محبوبش شکایت کرده و از درد و غم خود می‌گوید. او به خیانت و دوری آشناییش اشاره می‌کند و اعلام می‌کند که همه غم‌ها را تحمل می‌کند، اما جدایی او را می‌آزارد. همچنین به زیبایی محبوبش و گدایی عشقش اشاره می‌کند و می‌گوید بدون نور او، زندگی بی‌معناست. زاهدی که از عشق فاصله گرفته، و عقل او را به روستایی دعوت می‌کند، و در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که به خاطر کمال خود، به خاک راه محبوبش افتاده است.