نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن رخ نبینم ار نبری زلف پر ز تاب

شب منقطع نگشته نبیند کس آفتاب

بر گوشه عذار تو مستیست خفته چشم

نزدیک صبح از پی آن می رود به خواب

دندان شانه می کشد آن چین زلف و بس

نامش خطا نبود که خواندیم مشک ناب

گفتی پس از هلاک تو دست از جفا کشم

ای عمر ناگزیر چرا می کنی شتاب

شوق رخ و لب تو ز دل خون چکاند خون

از آتش و نمک کند این گریه ها کباب

نقش درت همیشه به خون بر کشد سرشک

همچون محرزان که به سرخی کشند باب

خط های اشک بر ورق چهره کمال

گر آیدت به چشم روان خوانیش جواب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف عشق و دلتنگی خود می‌پردازد. او عاشقی را به تصویر می‌کشد که بدون دیدن محبوبش شب‌ها را به صبح نمی‌رساند و دلتنگی‌اش او را آزرده کرده است. در اینجا اشاره‌ای به زیبایی‌های محبوبش نیز می‌شود، به‌طوری که حتی خواب او نیز به دلیل جاذبه‌های چهره‌اش دچار اختلال می‌شود. شاعر از درد جدایی و اشک‌هایی که به خاطر عشق می‌ریزد، صحبت می‌کند و با زبانی شاعرانه، خطاهای عشق را توصیف می‌کند. او از سرعت گذر عمر گله‌مند است و در نهایت، اشک و غم را به عنوان بخشی اجتناب‌ناپذیر از عشق معرفی می‌کند.