شمارهٔ ۵۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیب
سخت بیدردی بود نالیدن از درد حبیب
بوسه بر پای سگ کوی تو خواهم زد شبی
تا بشویم لب که بوسیدم به آن دست رقیب
ای که خواهی دادبخش غم به مسکینان خویش
چون منت مسکین ترم اول به من در آن نصیب
گفته بودی بر دلت خواهم زدن تیر دگر
بارب این دولت چه خوش بودی که بودی عنقریب
پیرهن شد چاک بر تن گلرخان باغ را
بس که از زلف تو پر کردند دامن ها ز طیب
سایه ای از ما غریبان ای عجب حیف آیدت
سروی و از سرو کوته همتی باشد غریب
بر سر آیی از هم آوازان به خوش گوئی کمال
گربر و جان در سر سروی کنی چون عندلیب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و عشق خود به محبوب سخن میگوید و به طعنه به بیدردان اشاره میکند که نمیفهمند چه بر سر عاشق میآید. او نشان میدهد که حتی به بوسیدن پای سگ محبوبش هم راضی است، تا نشان دهد چقدر در عشق خود فروتن است. شاعر از محبوب میخواهد که به مسکینان رحم کند و به او نیز لطفی کند. او همچنین نالیدن از درد عشق را سختتر از درد فراق میداند و به دلتنگیهای خود اشاره میکند. در نهایت، شاعر خواهان نزدیکی به محبوب و خوشگویی و زیبایی است و عشق را به مثابه یک سرو زیبا و غریب میبیند که به او نزدیک نمیشود.