شمارهٔ ۵۱۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد
بدین مشابه گدا را که محترم دارد
ز کیمیای حبانم نشان ده ای ره بین
که چشمم آرزوی خاک آن قدم دارد
بیاد روی تو جامی که داردم ساقی
هزار بار از آن جام به که جم دارد
دهان تنگ تو خواهد دلم مضایقه چیست
به خسته ای که ز غم روی بر عدم دارد
رخت به چشم ز خط چون نگیردشت زنگار
کسی که آینه جانی نهد که نم دارد
ز حیرته خط تو چون قلم بر انگشت
فرشته ای که در انگشت ها قلم دارد
کمال بر سر کویت چرا رمد ز رقیب
چر آهوی حرم است از سگی چه غم دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی احساس عاشقانه و longing شاعر را بیان میکند. شاعر از خاکراه محبوبش یاد میکند و به نوعی خود را در مقام یک گدا میبیند که به احترام و عشق او معتقد است. او به دنبال نشانهای است که او را به محبوبش نزدیکتر کند و از خاطراتش با ساقی و جامی که به یاد او دارد، سخن میگوید. همچنین به دلبستگی و حسرتی اشاره میکند که در دلش بر اثر دوری از محبوب ایجاد شده است. در انتها، شاعر به مسابقه زیبایی و قدرت عشق اشاره دارد و به نوعی خود را در این بازی و رقابت احساس میکند.