شمارهٔ ۵۱۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مهره روی تو نه در خورد من مسکین بود
چه کند بنده چر تقدیر خداوند این بود
بر نیامد بهوای دل دیوانه خویش
ز آنکه فرهاد نه مرد هوس شیرین بود
هر که او روی نکو دید و دل از دست نداد
نه دلی داشت به هیچ خبری از دین بود
بسکه چشمم ز فراق رخ او اشک فشاند
در شب هجر فراغه زمه و پروین بود
خاک در دیده این بخت که خفت و نشناخت
قدر آن شب که مرا خاک درت بالین بود
این همه چاشنی از ذوق لبت بافت کمال
ور نه اول سخن او نه چنین شیرین بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به خاطر عشق و دوری معشوقش میکشد صحبت میکند. او به تقدیر و سرنوشت خود معترض است و به این نکته اشاره میکند که گاهی خواستههای دل برآورده نمیشوند. شاعر با حسرت به یاد ایامی میافتد که در کنار معشوق بوده و از فراق او به شدت غمگین است. در نهایت، آنچه که از زبان معشوق میشنود را به عنوان یک لذت کوچک توصیف میکند و میگوید که این سخنان شیرین تنها بخشی از زیباییهای وجود او هستند.