شمارهٔ ۵۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب
کی نماید ذره هر جا رخ نماید آفتاب
سوختم از حسرت ای ابر افکن آنجا سایهای
تا دگر بر خاک پایش رخ نساید آفتاب
تو رو ای دربان که من در سایه دیوار او
می نشینم منتظر چندانکه آید آفتاب
بعد از آن کان روی روشن آفتاب از دور دید
گر برو بندی در از روزن در آید آفتاب
آفتاب ار گویدت من با تو می مانم مرنج
چون به خود گرم است خود را می ستاید آفتاب
در سر زلفت گرفتست آفتاب از دیرباز
حلقه ای زان زلف بگشا تا گشاید آفتاب
می کشد بهر تو گفتم درد سر دایم کمال
گفت نشنیدی که دردسر فزاید آفتاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است. شاعر با اشاره به چهره دلنشین معشوقهاش، از درخشش و نور آفتاب به عنوان نمادی از عشق و زیبایی یاد میکند. او از حسرت و اشتیاق خود مینویسد و انتظارش برای دیدن معشوق را توصیف میکند. شاعر همچنین حس میکند که آفتاب، نمادی از معشوق، همیشه در زندگیاش حضور دارد و در ضمن، به رابطه عاشقانهای که تاریکی و سایه نیز در آن وجود دارد، اشاره میکند. او از دردی که عشق به او میآورد، سخن میگوید و از معشوق میخواهد که با گشودن زلفش، نور عشق را بیشتر به زندگیاش وارد کند.