نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲۱ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

مه طلعت ترا به تمامی غلام شد

در مطلع سخن سخن ما تمام شد

در آرزوی روی تو بگذشت روز عمر

از چهره بر فروز چراغی که شام شد

زلفت صبا کشید و نشد آگه آن دو چشم

صیاد خواب داشت که غافل ز دام شد

بر خاک در حلال مکن خون عاشقان

صید کبوتران حرم چون حرام شد

صوفی نشد بدور لبت خالی از شراب

خاک وجودش از چه صراحی و جام شد

زاهد شده است در طمع باده بهشت

تنها به خدمتش که طمع نیز خام شد

دیگر چه حاصل از لقب زاهدی کمال

ناموس چون برفت برندی و نام شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و مجنون بودن خود صحبت می‌کند. او می‌گوید که از آرزو دیدن چهره محبوبش عمرش سپری شده و در غم آن، شب‌ها را سپری کرده است. همچنین به سختی و درد عاشقان نیز اشاره می‌کند و به زاهدان و صوفیانی که در جستجوی حقیقت و عشق به خداوند هستند، انتقاد می‌کند. شاعر به این نتیجه می‌رسد که زاهدی که تنها به دنبال باده بهشت باشد، در واقع از حقیقت دور شده و لذا به زاهدی و کمالش چندان ارزشی نمی‌دهد. این شعر نشان‌دهنده تناقضات عشق و جستجوی حقیقت در زندگی است.