شمارهٔ ۵۲۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مه نامهربان من وفاداری نمیداند
بر اهل دل به جز ظلم وستمکاری نمی داند
چو دادم دل بدست او به پای محنت افکندش
چه دانستم من بیدل که دلداری نمی دانند
به نزدیک طبیب احوال درد خویش می گفتم
ولی او چاره این نوع بیماری نمی داند
چه سود از ناله و زاری برین در داد خواهانرا
که سلطان حال مسکینان بازاری نمی داند
مراد خاطر ما نیک میداند حی اما
تغافل می کند زانسانه که پنداری نمی داند
لب و دندان چون اونی بکام چون منی اولی
که کسی شیرین تر از طوطی شکرخواری نمی داند
کمال از خلق نتوانست پوشیدن نظر بازی
که او رندست و چون زهاد طراری نمی داند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان احساسات تلخ و ناامیدی شاعر از محبت و وفاداری ناپایدار میپردازد. شاعر از معشوقی سخن میگوید که نمیتواند به وفاداری و دلداری پایبند باشد و فقط ظلم و ستم میشناسد. او در تلاش است تا درد و رنج خود را با طبیب مطرح کند، اما متوجه میشود که او نیز نمیتواند کمکی بکند. شاعر به ناامیدی از رسیدن به خواستههایش و بیتوجهی مردم و حاکمان اشاره میکند و به دوری و ناآگاهی اطرافیان از رنجهایش معترض است. در نهایت، او به ناتوانی بشر در پنهانسازی احساسات و مشکلات خود اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که زیبا بودن و فنون دلبری همیشه با خیر و محبت همراه نیست.