شمارهٔ ۵۲۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
می برند از تو جفا بی سرو سامانی چند
چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند
کشور حس بتان کرد پریشان سر زلف
که نخوردند غم حال پریشانی چند
رفته پیکان تو در سینه و خون آمده گیر
خود چه آید ز دل و دیده گریانی چند
از رخ آویختهای هر طرفی زلف بخم
تا بری گوی دلی چنه به چوگانی چند
بی منت رفتنه گلزار چه دامن گیرست
پاره گیر ای گل نورست گریبانی چند
زاهدان فایده عشق ندانند که چیست
نکند فایده این نکته نادانی چند
می کشیدی ز جگر تیر تو یک روزی کمال
بافت در آتش دل تافته پیکانی چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مسائل مربوط به عشق، درد و رنج انسانی اشاره میکند. او از بینظمی و جفاهایی که بر سر عشق و ارادت به معشوق میآید، سخن میگوید. شاعر به تضادهای موجود در عشق اشاره میکند و از زخمهایی که به قلبش وارد شده، یاد میکند. او احساس پریشانی را در پی عشق و فراق، و نادانی زاهدان که عشق را درک نمیکنند، به تصویر میکشد. در نهایت، شاعر به دلبستگیاش به معشوق و تیرهای عشقی که در دلش نشسته، اشاره میکند. این شعر به نوعی ترکیبی از زیبایی و درد است.