نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشد

ولی هر جا که شیرین ست غوغای مگس باشد

طبیب احوال من پرسید گفتم زلف او دال است

گر اهل حکمت است او را همین یک حرف بس باشد

از آن لب گفتم ار بورسی دهی بیش از کنارم ده

بگفت این نکته نشنیدی که حلوا باز بس باشد

شنیدم کآن صنم را هست با عشاق دلسوزی

ولی ز آن گونه دلسوزی که آتش را به خس باشد

فلک بر آفتاب و مه رساند پایه قدرم

گرم با خاک پای تو چو زلفت دسترس باشد

کمال از لطف طبع آمد اسیر عشق مهرویان

چو بلبل کز خوش آوازی گرفتار قفس باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به بیان احساسات عاشقانه و تنهایی خود می‌پردازد. او تمایل ندارد کسی با معشوقش همدم باشد و اشاره می‌کند که هر جا شیرینی وجود دارد، حشرات نیز وجود دارند. طبیب او از حال او می‌پرسد و او پاسخ می‌دهد که زلف معشوقش برای درک حالش کافی است. همچنین، به محبوبش می‌گوید که حتی اگر چیزی بیشتر از لب‌هایش به او بدهد، اهمیتی ندارد، زیرا عشق واقعی به یک سادگی خاص نیاز دارد. شاعر به حس دلسوزی معشوق نیز اشاره می‌کند، اما این دلسوزی را به آتش و خس تشبیه می‌کند. او در نهایت بیان می‌کند که عشق و خلق و خوی عاشقانه می‌تواند انسان را به کمال برساند، مشابه بلبل که با صدای خوشش در قفس گرفتار شده است.