شمارهٔ ۵۳۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزد
عالمی با دل آشفته ز جا برخیزد
که رساند بسر کوی تو خاک تن من
مگر این کار هم از دست صبا برخیزد
برنخیزم پس از این از سر کویت هرگز
هرکه در کوی تو بنشست کجا برخیزد
فتنه ها خاست از آن زلف که هندوی تو بود
تا از آن ترک کماندار چها برخیزد
چه شود گر نفی خوش بنشینی با ما
تا به یک بار غم از خاطر ما برخیزد
تو مپندار که بیچاره کمال از در تو
به بلا دور شود باز جفا برخیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذبه معشوق سخن میگوید و تأثیر عمیق او بر دل و جان خود را بیان میکند. او به عطر و هوای صبحگاهی اشاره دارد که از کوی معشوق میآید و دلهای آشفته را تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر عمیقاً به وابستگی خود به معشوق اشاره کرده و میگوید از سر کوی او هرگز برنخواهد خواست، زیرا هیچکس نمیتواند از جاذبه عشق او رها شود. همچنین، شاعر به زلف معشوق اشاره میکند که خود باعث بروز فتنهها و آشفتگیهاست. او در نهایت آرزو میکند که معشوق مدتی را به خوشی در کنار او بگذراند تا اندوهش برطرف شود.