نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاب

بریز در قدح گوهرین عقیق مذاب

خروش ناله مستان به گوش او نرسید

و گرنه مردم چشمش کجا شدی در خواب

چو مطرب غم او چنگ زد به دامن من

ز گوشمال جفا ناله می کنم چو رباب

ز جیب پیرهن اندام نازنین بینش

چنانکه از تن شیشه قطره های گلاب

اگرچه ریختن خون به حکم شرع خطاست

بریز خون صراحی که هست عین صواب

بیا به جان و سر خود که دردمندان را

به مرهمی که توانی زمان زمان دریاب

مگر که در سر زلفین او وزید صبا

که می وزد ز گلستان نسیم عنبر ناب

ترا به چشمه حیوان چرا کنم تشییه

که هست تشنه لعل تو گوهر سیراب

کنون که جور فراق از تو بر کمال آمد

ز دست دیده فتادم چو کاسه بر سر آب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف حال و احساسات خود در عشق می‌پردازد. او از زیبایی و نور آفتاب سخن می‌گوید و به قدرت عشق اشاره می‌کند. همچنین، او از درد جدایی و فراق می‌نالد و تلاش می‌کند تا احساسات عمیق خود را بیان کند. شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و حسرت و longing خود را از دوری او نشان می‌دهد. در نهایت، او آرزوی رسیدن به محبوب و تسکین دردهایش را دارد.