شمارهٔ ۵۵۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هزار بار فزون ناز او گرم بکشد
برم نیاز که یکبار دیگرم بکشد
به حسرت نظری زآن در چشم صیادم
که باز افکند و چون کبوترم بکشد
ستاده ام ب پرخنده در برابر تیغ
که همچو شمع رخت در برابرم بکشد
چه حاجتم بکفن نکهت عبیر چو دوست
به حسرت خط و خال معنبرم بکشد
چه سود بر سر خاکم درخت سرو که یار
به به آرزوی قد چون صنوبرم بکشد
به خون من چو همان دست خواهی آلودن
بگو به غمزه که باری نکوترم بکشد
اگر چو شمع به پایان رسد هلاکت من
بگو کمال به نیغش که از سرم بکشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت به عشق و زیبایی محبوبش مینگارد. او بارها و بارها از محبوبش میخواهد که او را به نحوی بکشاند یا با نگاهش به او محبت کند، حتی اگر این کار به معنای مرگش باشد. شاعر احساس میکند که زیبایی محبوبش چنان قوی است که میتواند او را به کشتن بکشاند و در برابر خطراتی که ممکن است برایش وجود داشته باشد، با دل پرخنده ای ایستاده است. همچنین به حسرت و آرزوی نگاهی از طرف محبوبش اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز برایش به اندازهی عشق محبوب مهم نیست، حتی اگر به خواب رفتن در کنار محبوبش به معنای مرگش باشد. این شعر نمایانگر درد و زیبایی عشق و وابستگی عمیق شاعر به محبوبش است.