شمارهٔ ۵۵۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
هزار سرو که در حد اعتدال برآید
به قامتت نرسد گر هزار سال برآید
شی میان گلستان ز چهره پرده برافکن
که به فرو روده و گل به انفعال برآید
از سر حسن نو الآ به نقطه نبرد پی
خط عذاره تو چندان که گرد خال بر آید
اگر چه صبح برویت ز آفتاب زند دم
کجا ستاره به خورشید بیژوال برآید
علی الصیاح تفال بروی خوب تو کردم
که تا از آن ورق گل مرا چه فال برآید
برآمد اول خط زلف سرکش تو بفالم
بشارتست به دولت چوه حرف دال بر آید
تنم به فکر میان تو شد بشکل (هلالی)
تصوری نه هنوزش کزان خیال براید
به حسرت لب لعل تو قطره های سرشکم
بهر زمین که چکد چشمه زلال براید
کمال عرض تمنا به ماء عارض او کن
که گر برآید امیدی از آن جمال برآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود میپردازد و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند به اندازهٔ زیبایی او اهمیت و ارزش داشته باشد. او از ویژگیهای چهره و قامت معشوق سخن میگوید و تأکید میکند که حتی هزاران سرو و زیباییهای دیگر نمیتوانند به او برسند. شاعر از احساسات عاطفی و آرزوهای خود نیز مینویسد و ابراز میکند که وجود معشوقش، باعث تحولات و تحرکات عاطفی در زندگیاش میشود. این شعر به نوعی تمجید از زیبایی و عشق است و نشاندهندهٔ شوق و عطش شاعر برای دیدن و درک جمال معشوقش است.