شمارهٔ ۵۵۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یاد روی تو چو در خاطر ما می گذرد
وقت ما در همه وقتی به صفا می گذرد
چشم کس محرم سلطان خیال تو چو نیست
بسر مردم بیگانه را می گذرد
پشت سودا زدگان سر بسر از غصه دوتاست
تا چرا باد بد آن زلف دوتا می گذرد
بر سر کوی تو باید بسر و چشم گذشت
مدعی چشم ندارد که به پا می گذرد
رفت در آه و فغان بی تو مرا عمر دراز
آه ازین عمر که بر باد هوا می گذرد
تیر مژگان ترا هیچ سپر مانع نیست
که به یک چشم زدن از همه جا می گذرد
نرود عکس لب لعل تو از چشم کمال
در زجاجیست می از شیشه کجا می گذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این poem به عشق و یاد معشوق میپردازد. شاعر میگوید که یاد روی معشوق همیشه در ذهنش است و زندگی او به خاطر این یاد، در صفا میگذرد. او اشاره میکند که هیچکس نمیتواند به راز و حالتهای درونی او نزدیک شود و غصههایش از دوری معشوق بر او سنگینی میکند. همچنین از گذر زمان و حیاتش بدون معشوق شکایت دارد، و به تاثیر عمیق زیبایی و چشمان معشوق بر دل میپردازد. در نهایت، شاعر به شدت به خاطر عشق و زیبایی معشوق احساس نگرانی و دلبستگی میکند.