شمارهٔ ۵۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
رفتم از دست! من بی سر و پا را دریاب
پادشاهی! ز سر لطف گدا را دریاب
بی گل وصل، دل آزرده شد از خار فراق
بلبل خستهٔ بیبرگ و نوا را دریاب
بر درت دیر به دیری که روم گو به رقیب
که بیا عاشق دیرینه ما را دریاب
زیر لب این همه دشنام دعاگو چه کنی؟
لطف کن بوسی و مقصود دعا را دریاب
وعده وصل ترا گرچه وفا ممکن نیست
هم به آن وعده دل اهل وفا را دریاب
جان به لب میرسد از تشنگیام، بیش مپای
ای لب تشنه ببوس آن کف پا را دریاب
دستبوسی گرت از دوست غم اوست کمال
مرحبا گو غم او را و بلا را دریاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان حال و دل خود میپردازد. او از کسی میخواهد که به حال دلش برسد و دردی را برای او دوا کند. به تصویر کشیده شده است که چگونه عشق و دوری از محبوب باعث عذاب و رنج او شده است. شاعر از محبوب میخواهد که حتی اگر وعده وصل به حقیقت نپیوندد، او را فراموش نکند و در دل نسبت به عاشق وفادار ارتباط برقرار کند. در نهایت، او اشاره میکند که عشق واقعی و غم دوستان همگی قابل احتراماند و باید به آنها توجه کرد.