شمارهٔ ۵۹۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می خورد خونم به شوخی شاد و خندان آن پسر
شیر مادر می خورد پنداری و مال پدر
تا معلم غمزه اش باشد که آموزد ادب
جون ز شاگردست بسیاری معلم شوختر
بازی طفلان به خاک آمد شوم خاک رهش
تا کند بازی کنان بر خاک راه خود گذر
چون به نیرش جان دهم سازید مرغی از گلم
تا زند بر جای تیر اولم نبر دگر
ای مگس دور از لب یارم چور تار عنکبوت
چون روی آنجا شکر خوردن مرا با خود ببر
سحر اگر دانستمی خود را مگس میساختم
مینشستم بر لبش گستاخ و میخوردم شکر
از در خلوت چو دید آن زلف و آن عارض کمال
در دعا پیچید چون شب بود نزدیک سحر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و جذابیت پسر نوجوانی میپردازد که به هر حال، شاعر به شوخی غبطه میخورد و به همین دلیل حسرت میخورد. او دقت میکند که چگونه این پسر به راحتی زندگیاش را میگذراند و در عین حال معلمی در انتظار ادبآموزی اوست. شاعر همچنین به تصورات خود دربارهٔ ارتباط با محبوبش و حسادتهایش به مگسی که به او نزدیک میشود اشاره میکند. در نهایت، تصویر زیبای شب و سحر با زلف و چهره محبوبش ترکیب شده و فضایی عاشقانه و رویایی ایجاد میکند.