شمارهٔ ۵۹۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آرزو برده ام که چشم تو باز
کشدم گه به عشره گاه به ناز
ما خریدیم اگر فروشد دوست
نیم نازی بصد هزار نیاز
گر کشی خوان وصل لب بگشای
که نخست از نمک کنند آغاز
سر ما زیر پا فکن جان نیز
هرچه گفتیم بر زمین انداز
گفتم از زلفت از چه دورم؟ گفت:
زان که رفتی به فکر دور و دراز
در شکر ریز فکر خویش کمال
قند هر یک سخن مکرر ساز
تا بیابد به چاشنی گیری
شکر از مصر و سعدی از شیراز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با آرزوی دیدن چشمان محبوبش به توصیف احساسات خود میپردازد. او از ناز و زیبایی دوست یاد میکند و به نوعی از نیاز و وابستگیاش میگوید. شاعر از عشق و اتصال به محبوب سخن میگوید و میخواهد که محبوبش به او نزدیکتر شود. او به دوری و غم ناشی از جدایی اشاره میکند و تلاش میکند با زبانی شیرین و دلنشین، احساسات خود را منتقل کند و در نهایت به این نتیجه میرسد که زیبایی عشق و سخنان عاشقانه میتوانند مانند شکر شیرین و خوشمزه باشند.