شمارهٔ ۵۹۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آنکه انداخت ز پایم چو سر زلف دراز
باربش در دل بیرحم وفائی انداز
بازی طفل به خاک است و بنم شاهد طفل
ای اجل زودترم بر در او خاک بساز
مرغ روحم به تو خود را بنماید پس مرگ
تا به تیر افکندم غمزة صیاد تو باز
هر درختی که برآید بر کوی بتان
میوه او همه شیوه است گل او همه ناز
دانه اشکه نگر گونه و رخساره ببین
نازنینی تو و ما را به تو صد گونه نیاز
در ازل دل به تو شطرنج تعلق می باخت
عشق بازی من از امروز نکردم آغاز
دل گرو بست به او هر که نظر باخت کمال
به حریفی که دو رخ دارد و تو هیچ مباز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و پیچیدگی عشق اشاره دارد. شاعر از جدایی و درد ناشی از آن سخن میگوید و به وفای محبوبش دلمشغولی دارد. او عشق را به یک بازی تشبیه میکند و به تأثیر زیباییهای محبوب بر دل و جانش اشاره میکند. شاعر از زشتی جدایی و غم خود مینالد و از عشق خود به محبوب سخن میگوید که با وجود همه مشکلات، همچنان وفادار باقی مانده است. او به صورت خاص به قدرت و زیبایی محبوب و تأثیر آن بر روح و دل پرداخته و از عشق به عنوان یک شطرنج که دلش را تحت تأثیر قرار داده، یاد میکند. در نهایت، او به حس نیاز و وابستگیاش به محبوب اشاره میکند.