شمارهٔ ۶۰۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما سر فدای خاک رهت کرده ایم باز
دردسری بکوی تو آورده ایم باز
قطع أدیم چهره گلگون بخون دل
بر خاک آستان تو گسترده ایم باز
در ما نگر بگوشه چشم رعایتی
کز جور روزگار دل آزرده ایم باز
با ما دمی بر آور و ما را حیات بخش
ای عیسی زمانه که دلمرده ایم باز
سر بر من شکسته گران کرده ای چه بود
در بیخودی مگر گنهی کرده ایم باز
بر خاک کوی نو به امید رعایتی
عمری در انتظار بسر برده ایم باز
از لوح جان بخون دل خسته کمال
نقش خیال غیر تو بسترده ایم باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و ارادت خود به معشوق سخن میگوید و از درد و رنجی که در این راه تحمل کرده، مینالد. او از فدای خود بر خاک معشوق صحبت میکند و به گزارشی از زخمها و غمهایش میپردازد. شاعر از خداوند میخواهد که نگاهی به او بیندازد و زندگی دوبارهای به او بخشد. او به ثمره انتظار طولانی خود برای رحمت و محبت معشوق اشاره میکند و در پایان به عشق غیر معشوق اشاره کرده و میگوید که تمام زندگیاش تنها به معشوق تعلق دارد.