شمارهٔ ۶۰۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
کشت چشم تو ام به شیوه و ناز
نظری سوی کشتگان انداز
خستگان را به پرسشی دریاب
بیدلان را به وعدهای بنواز
دل بیچاره شد ز هجر تو خون
چاره کار او به وصل بساز
امشب افکن ز روی خویش نقاب
شمع مجلس ز شرم گر بگداز
ما گداییم و مفلس و نوکر
ما غریبیم و تو غریب نواز
از تو سر گر طلب کنند ای دل
جان بنه بر سر و روان درباز
عاقبت زلف او به دست آری
گر بیابی کمال عمر دراز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و دلتنگی اشاره دارد. شاعر از زیباییهای معشوق و تاثیر آن بر دل خویش صحبت میکند و از او میخواهد که توجهی به خستگان و بیدلان داشته باشد. دل شاعر به خاطر دوری از معشوق زخم خورده و امید به وصال دارد. او از معشوق میخواهد که نقاب از چهره بردارد و به جمع بپیوندد. شاعر خود را گدا و مفلس توصیف میکند و به محبت و نوازش معشوق نیاز دارد. در پایان، به امید اینکه در نهایت بتواند به وصال معشوق برسد، اشاره میکند.