نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نیست از سوز تو جان را نه گریز

سر ندارد ز سر خنجر تیز تو ستیز

ورنه گریز آرزو می‌برم آن سوز زهی آتش‌طبع

خاطرم می‌کشد آن تیغ زهی خاطر تیز

گفته‌های زلف کجم دار به دست و مگوی

ماند این هم به همان نکته که کج دار و مریز

نیست شرط ادب ای گرد بر آن در منشین

زحمت خود برای باد از آن که برخیز

خلق گویند گریز از ستم زلف و رخش

روز روشن به چنین بند چه امکان گریز

هرکه خواند از سخنم وصف رخ خوب تو گفت

نکند کس به ازین معنی نازک انگیز

دست زد در رسن زلف تو دزدیده کمال

بافتی دزد در دستش هم از آنجا آویز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف دلتنگی و شوق عمیق به معشوق می‌پردازد. شاعر به سوز و آتش درونی ناشی از عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که فرار از این احساسات نشدنی است. او به زلف معشوق و زیبایی‌اش اشاره می‌کند و از دشواری‌های ناشی از عشق سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که هیچ‌کس نمی‌تواند از جذابیت و زیبایی معشوق فرار کند و همواره تحت تأثیر آن قرار دارد. این شعر به زیبایی احساسات و سالک‌طبعی انسانی را بیان می‌کند.