شمارهٔ ۶۱۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال خال لبش می کنم به خواب هوس
اگرچه خواب نباید به چشم کس ز مگس
به عرضه داشت نوشتم که خون بنده بریز
خطش نمود تقبل لیشه ستاند نفس
سری که پیش تو دارم بر آستان حق است
منم که از همه عالم سر تو دارم و بس
صلای دعوت خوبی بزن که هست امروز
خط تو سبزی خوان خلیل و خال عدس
دو چشم مست سیه کرده به سوختنم
مساز خانه مردم سیه مسوزان خس
کمان ابروی شوخ ترا ز تیر مژه
چو بود ناوک بیحد رسید به همه کس
کمال هست قرین با رقیب خانه سیاه
چو طوطی ای که به زاغش کنند اسیر قفس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و آرزوهای شاعر میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارههای متفاوت، عشق و زیبایی معشوق را توصیف میکند. او به خواب و خیال، خون دل و سرسپردگیاش به معشوق اشاره میکند و از عواطفش در مواجهه با زیباییهای او و چالشهای عشق میگوید. همچنین تضادهایی مانند زیبایی و سیاهی، آزادی و اسارت را به تصویر میکشد و نشان میدهد که عشق چه قدرتی دارد و چگونه میتواند انسان را به ذوق و شوق آورد.