شمارهٔ ۶۲۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
من و دردت مرا دوا این بس
از توام شربت شفا این پس
ای که داری دوای درد دلم
آن ترا باش گو مرا این بس
ما به بی رحمی از تو خرسندیم
نظر رحمت از شما این بس
میکشی و نمی کنی آزاد
بنده را از تو خونبها این بس
سوختن جان من چه سود چو هیچ
نکند جان من ترا این بس
به همین قطع کن که راندی تیغ
گنه عشق را جزا این بس
بر درت جز کمال را مگذار
که بر آن استان گدا این بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دردی که از عشق و محبت به محبوب دارد اشاره میکند و میگوید که تنها دوای درد او محبوب است. او ابراز میکند که در عین حال که دردی را تحمل میکند، از کوششی که محبوب در درمان دردش میکند خرسند است. شاعر احساس میکند که این رابطه به گونهای است که حتی اگر بنده مورد سوءرفتار قرار گیرد، باز هم از این عشق راضی است. او به تجارب سوختن و رنج در عشق اشاره میکند و به محبوب میگوید که تنها یک نظر رحمت از او کافی است. در نهایت، شاعر بر این باور است که نباید زیباییهای کمال را از درگاه محبوب دور کرد، زیرا در آنجا او گدا و نیازمند است.