شمارهٔ ۶۲۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دارد به سجده شبها به روی بر زمینی
بنگر که نور طاعت می تابد از جبینش
در حسن دارد آنی از لطف هم دهانی
چندانکه باز جونی آن هست و نیست اینش
آن لب به آستین ها چون پاک کردی
نقل و شکر شد آنجا ریزان ز آستینش
از می دانی چراست همدم خال و خطش به لبها
و برخاستند او را بردند عقل و دینش
میکرد جان عاشق بر دلبران گرانی
بگذاشتند او را بردند عقل و دینش
بی تو کجا بت چین یک جا قرار گیرد
گر دست و پا ببندند صورتگران چینش
خون کمال گفتی ریزم به خاک این در
جا در بهشت سازد گر می کشی چنینش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و عبودیت یک معشوق میپردازد که در شبها به سجده میرود و نوری از طاعتش میتابد. معشوق دارای زیبایی خاصی است که با لطف و محبتش همچون شهد شیرینی به نظر میرسد. شاعر به عشق و وابستگی عمیق خود به این معشوق اشاره میکند و میگوید که بدون او هیچ چیزی در زندگی معنی ندارد. همچنین، به تأثیر حضور معشوق بر روح و روان عاشقش اشاره میکند؛ بهطوریکه در غیاب او، هیچ زیبایی و آرامشی برایش وجود ندارد. شاعر به نوعی بر این نکته تأکید دارد که حتی اگر بهشت هم در دسترس باشد، بدون وجود معشوق هیچ جذابیتی نخواهد داشت.