شمارهٔ ۶۳۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل که دلداری ندارد دل نشاید خواندنش
نیست عاشق گر نباشد رسم جان افشاندنش
گرچه افتادست بر خاک رهش گلگون اشک
تا مجالی هست خواهیم از پی او راندنش
سهل باشد گر کنار ما گرفت از گریه آب
بر کنار آب چون گل گر توان بنشاندنش
سرو می گویند از آن قامت به حیرت مانده است
ز آنچه می گویند می ماند به بکجا ماندنش
خنده او میکشد ما را سرش بازیم و جان
زآنکه طفل است و به بازی میتوان خنداندنش
گر بخواهد عود پیش زلف و خالت عود سوز
چوب می باید نخستین آنگهی سوزاندنش
پیش روی بار از ناسوختن نرسد کمال
زاهدا تا کی ز آتش دم به دم ترساندنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره پیچیدگیهای عشق و دلشکستگی است. شاعر از بیدلی و کمبود دلشادی در عشق سخن میگوید و بیان میکند که بدون وجود عشق، دل نمیتواند شعر بخواند. همچنین به سختیها و غمهایی که عاشق به خاطر معشوق خود تحمل میکند اشاره میکند. او میگوید که اگرچه معشوق ممکن است به آنها توجه نکند، اما عاشق هنوز به دنبالش میدوید. شعر نشان میدهد که مشکلات و دردهای عشق همواره وجود دارند و گاهی اوقات برای رسیدن به عشق واقعی، باید از مشکلات عبور کرد. ترس از آتش عشق و تلاش برای درک آن نیز از دیگر موضوعات مطرح شده در این شعر است.