نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریش

آشنا ناشده بیگانه شد از عاشق خویش

نوش ناکرده هنوز از می وصلش جا می

خوردم از فرفت او بر دل ریش این همه نیش

قاصدی کو که بیارد خبر از آمدنش

تا فرستم بر او جان و دل رفته ز پیش

اگر تکبر کند و تازه به من می رسدش

ارزانکه او محتشم است و من مسکین درویش

آن کمان گوشه ابرو چه بلائیست زهی

که برآورد مرا راست چو تیر از همه کیش

جای آنست کز اندیشه دوری تو باز

سر بر آرد به جنون عقل من دور اندیش

جمع بود از تو پراکنده دلیهای کمال

باز رفتی و پراکنده نمک بر سر ریش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن می‌گوید. او می‌گوید که بار عشق او را ترک کرده و دلش را شکسته است. او هنوز از می وصال معشوقش نوش نکرده، ولی به خاطر فراق او زخم‌های عمیق روحی خورده است. شاعر از قاصدی می‌خواهد که خبری از معشوق برایش بیاورد تا دوباره بتواند جان و دل خود را به او بفرستد. او به ناتوانی خود در برابر کبر و بزرگی معشوق اشاره می‌کند و از تاثیرات زیبایی معشوق بر خود سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر از این موضوع ناراحت است که به خاطر دوری معشوق، عقلش دچار جنون شده و دل‌های پر از کمالی که جمع کرده بود، دوباره پراکنده شده‌اند و این جدایی برایش سنگین است.