نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیش

از دیده برفتی و نرفتی ز دل ریش

در هجر تو چندانکه بدیدیم ز گریه

جز اشک ندیدیم که کاری رود از پیش

گرمی نگذاری که سر زلف تو گیرم

بگذار که چون زلف تو گیریم سر خویش

چندان که به گل خاطر بلیل نگرانست

دارم به جمالت نگرانی من از آن بیش

دی کردم از آن غمزه شکایت به لب او گفت

داری هوس نوش مرنج از الم نیش

تا کی کئی اندیشه آزار دل ما

ا ی مرهم جانها زدل ریش بیندیش

بر جان کمال این همه بیداد نو تا کی

شاهان نه پسندند ستم بر دل درویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی غم و اندوه ناشی از جدایی از محبوب است. شاعر از دوری محبوبش رنج می‌برد و می‌گوید که اگر او از چشمش رفته، اما در دلش همیشه باقی است. او به گریه و اشک‌هایش در این روزهای هجران اشاره می‌کند و از محبوب می‌خواهد که اجازه دهد تا به زلف او دست یابد، وگرنه دچار عذاب بیشتری خواهد شد. شاعر نگران است که محبوب به او توجهی نکند و از درد و رنجش سخن می‌گوید. در نهایت، او به ستم‌هایی که بر دل درویش می‌شود، اشاره کرده و این ظلم را به حال بدی تعبیر می‌کند.