نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش

بت‌پرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش

دیگری گر بر سر جان می‌کشد خود را رواست

من به جانان زنده‌ام گر جان نباشد گو مباش

کار وصل او اگر آسان برآید دولتی‌ست

ورنه گر کار دگر آسان نباشد گو مباش

چون نمی‌خواهم که باشم یک زمان بی‌درد او

با چنین دردی گرم درمان نباشد گو مباش

عاشقان را چون به دردی ذوق عالم حاصل است

در جهان گر چشمه حیوان نباشد گو مباش

گر به ظاهر دشمنی با ما و در دل دوستی

من بدین راضی شدم گر آن نباشد گو مباش

بر گدا و پادشا چون رنج و راحت بگذرد

گر گدا را نعمت سلطان نباشد گو مباش

گر کمال از عشق رویش بی‌سروسامان شده ست

عاشقان را گر سر و سامان نباشد گو مباش

بر سر میدان عشق این نفس کافرکیش را

می‌کشم گر لایق قربان نباشد گو مباش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و افکار عمیق عاشقانه شاعر می‌پردازد و به اهمیت عشق و درد در زندگی اشاره دارد. شاعر تأکید می‌کند که زندگی بدون عشق و وصال معشوق بی‌معنی است و هر چیزی که بر خلاف این حقیقت باشد، پذیرفتنی نیست. او عشق را به عنوان منبع زندگی و معنا می‌داند و بیان می‌کند که اگر عشق و درد ناچیز شوند یا حذف گردند، زندگی ارزشی ندارد. به عبارتی، وجود عشق و درد جزئی تفکیک‌ناپذیر از زندگی عاشقانه است و هر چیزی که این اصول را نقض کند، بی‌فایده است.