نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زهی کشیده کمان ابروی تو تا بن گوش

دمیده سبزة خطت به گرد چشمه نوش

رخ تو شمع شبستان عشق و ما در تاب

لب تو چشمه آب حیات و ما در جوش

کنون که شمع جمالت چراغ حسن افروخت

دگر به طرة مشکین رخ چو ماه مپوش

در آب دیده بدم غرقه دوش تا به میان

گذشت در غمت امروز آبم از سر دوش

کجاست مطرب و ساقی و جام می کاین دم

برآرد از دل مستان صلای نوشا نوش

نهادم از سر مستی عنان تقوی را

ز دست نرگس مست به دست باده فروش

اگر چه در خوشاب است گفت های کمال

ولی چه سود که هرگز نمی کنی در گوش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر از ابروهای کشیده و خط زیبا و سبز او می‌گوید، که شبیه به چشمه‌ای زلال است. همچنین، به روشنی و نورانی بودن چهره او اشاره می‌کند که مانند شمعی در شبستان عشق می‌درخشد. لب‌های معشوق را به چشمه حیات تشبیه می‌کند و بیان می‌کند که از عشق به او غرق در احساسات است. شاعر از یافته‌ها و لذاتی که معشوق بر دل مستان می‌افزاید صحبت می‌کند و از حالتی مست و سرمستی که عشق به او ایجاد کرده، سخن می‌گوید. در نهایت، به نوعی یأس از این می‌رسد که هرچند گفتار زیبایی در عشق وجود دارد، ولی معشوق به این حرف‌ها توجهی ندارد.