نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که دل طرف زلف یار میکشدش

اگر فکند در آن حلقه دست می رسدش

رخ تو سوخت به خط جان و دودها برخاست

دگر ز خال معنبر چه داغ مینهدش

کمند موی تو افتاده در قفا چه نکوست

چو نیک بود کسی در قفا نگفت بدش

تو صیدگبر و رها کن به دیگری که کشد

که زنده تر شود ار می کشی به دست خودش

دهان تنگ شکرخند او چنان کردند

پر از شکر که ز لب ها نبات می دمش

به پای سر عاشق آنچنان که فتاد

ز پا چگونه نیفتد که بخت زد لگدش

دل کمال بنازو کرشمه بستد و گفت

که باز با تو دهم لیک دل نمی دهش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و جذابیت‌های معشوق پرداخته است. اشاره می‌کند به کششی که عاشق نسبت به معشوق دارد و چگونگی تأثیرات زیبایی‌های او بر دل و جان عاشق. شاعر از زلف و موی معشوق به عنوان عاملی برای به دام افتادن عشق یاد می‌کند و بر ویژگی‌های جذاب و دلربای معشوق تأکید دارد. همچنین، معشوق با خنده و لبخندی که به شیرینی شکر تشبیه شده، دل عاشق را مجذوب می‌کند. در نهایت، شاعر به تضاد بین خواسته‌های قلبی و واقعیت‌های عاشقی اشاره می‌کند و حس تنهایی و نرسیدن به معشوق را بیان می‌کند.