شمارهٔ ۶۴۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
لب میگزد چو چشم گشایم بدیدنش
خوشتر ز دیدنست مرا لب گزیدنش
لرزان دلمهز بیم جدانیست همچو برگ
ر بنگر ز شاخ لرزه به وقت بریدنش
چندانکه با قدت صفت سرو می کنند
پست است این سخن نتوانم شنیدنش
چون صید از کشیدن دام اوفتد به بند
دام دل است زلف تو خواهم کشیدنش
دل در کمند زلف تو گور میکن اضطراف
صیاد را ز مرغ خوش آبده طپیدنش
در جان چو درد عشق تو آرامگاه ساخت
درمان میادم ار طلیم آرمیدنش
ساکن نکرد گریه ز دل فرقت کمال
سوز کباب کم نشد از خون چکیدنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیف احساسات عمیق و پیچیده عاشقانه است. شاعر به زیبایی زلـف و لب معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که دیدن او و احساس شیرین لب گزیدن از او، برایش خوشایندتر از خود دیدن معشوق است. او توصیفهایی از لرزش و جدایی را با آوردن مثالی از برگ و شاخه بیان میکند و احساس درد و نگرانی را به تصویر میکشد. در ادامه، شاعر از دل در دام زلف معشوق و همچنین درد ناشی از عشق صحبت میکند و میگوید که در دل خود آرامگاهی برای عشق ساخته است. گریه و سوز دل او نیز نشاندهندهی عمق احساساتش و ادامهی درد و رنج ناشی از جدایی است. این اشعار همگی نشاندهنده ی عشق عمیق، حسرت و احساسات لطیف و دردناک عاشقانه نویسنده است.