نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا بگفت کسان چون قلم مران از پیش

که من از دست تو خواهم گرفت خودسر خویش

چو دل حدیث تو گوید ز دیده خون بچکد

رود هر آینه خون چون دهن گشاید ریش

اگر بریش دلم نیش نیز دره نگرد

در آن نظاره به حیرت فرو رود سر نیش

بدست غمزه روانتر روانه کن تیری

که صبر آن نکند دل که بر کشی از کیش

دلا بیار سر و جان برسم درویشی

که بی معامله آمد مرید نا درویش

به حلق های غلامی مرا گران شده گوش

چنانکه نشنوم این بار پند نیک اندیش

مزید جور ز دل کم نکرد هر کمال

چرا که جور تو بیش است و مهر بیش از پیش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تعبیر احساسات عمیق و درد خود می‌پردازد. او از کسانی می‌خواهد که او را از نوشتن باز ندارند زیرا او علاقه دارد به بیان عشق و عواطفش. شاعر از دل شکسته و خونین خود حرف می‌زند و می‌گوید که اگرچه با درد مواجه است، اما این عشق و حسرت، جزیی از وجود اوست. او به زیبایی و غم عشق اشاره می‌کند و از خواسته‌اش برای رسیدن به جان و سر خود در مسیر درویشی می‌گوید؛ یعنی او می‌خواهد که در عشق، بی‌معامله و با چشمی باز به حقیقت بپردازد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که با وجود مشکلات و سختی‌ها، محبت و مهر او همچنان بیشتر می‌شود.