شمارهٔ ۶۵۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دل چه کند سرو و تماشای باغ
تا بتوانم از همه دارم فراغ
مجلس ما با تو چه محتاج شمع
چون تو نشستی بنشین گو چراغ
سوخته جان همه از داغ و درد
جان من از حسرت آن درد و داغ
زاهد خودبین که همه رنگ و بوست
بوی تو بشنید به چندین دماغ
گرچه دو چشمت دل ما برد اسیر
هیچ نکردیم ز ترکان سراغ
یار کشد باز دلا گفتمت
لیس علی المخبر الأ البلاغ
برد دلت هندوی زلفش کمال
باز عجب گر بشود صیده زاغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و ناکامی شاعر نسبت به عشق و زیبایی است. شاعر از تماشای باغ و زیباییهای آن صحبت میکند، اما این زیباییها نمیتواند او را آرام کند. او به حضور معشوق اشاره دارد که در غیرانتظار، نور و روشنایی مجلس را فراهم میآورد. دلش سوخته از درد و حسرت عشق، و تاسف میخورد که حتی زاهدان خودبین نیز نتوانستند بوی عشق را درک کنند. هر چند چشمان معشوق دل او را اسیر کردهاند، او از ارتباط با دیگران (ترکان) صرف نظر کرده است. در نهایت، شاعر از تاثیر زلف معشوق بر دلش و امکان بروز عشق در زمانی ناممکن صحبت میکند.